میخواست ,دوست ,کنار پنجره ,بشینم کنار


دلم میخواهد بشینم کنار پنجره هوا سرد باشد

بشینم کنار پنجره ای که هوایش سرد باشد و سیگارم را روشن کنم

قهوه ام را شیرین کنمو به ادمهایی که از روی پل رد میشوند خیره بشوم

به صداهایی که از روی پل می آیند گوش بدهم... به کوه ِ پشت پل نگاه بکنم به چراغهای بالای کوه

انگار این چراغها را عمدا آنجا گذاشته اند تا مردم خوب هیبت کوه را ببینند

و ببینند و بدانند که محدودند به این کوهها

دلم میخواست دوستی را میداشتم که او هم مثل من عاشق سیگار و قهوه میبود

او هم همین لوس بازی های مرا میداشت... او هم پاستیل میخوردو با من به سینما می آمد با من درس میخواند

با من میخندید مثل من میخندید... و وقتی مس کتابهای فلسفی حرف میزدم چندشش نمیشد

همیشه دلم میخواست دوروبرم پر آدم باشد... دلم میخواست احمد بیشتر از کار من خوشش می آمد

دلم میخواست همه چیز بیشتذ مال من میبود... چقدر آدم از دست دادم در طول زندگیم

بشمارمشان... سعید محمدرضا امیرحسین رضا محسن رزا امین نرگس سحر میترا حمیدرضا

لشگری هستند برای خودشان ... وقتی این همه آدم که بعضی هایشان را 

بیشتر از خودت دوست داری ...آ« موقه ای دوستشان داشتی که نمیدانستی دوست داشتن یعنی چه

انموقه ای با یادشان لبخند میزدی که برای محبت چیست؟ جوابی نداشتی ..از زندگیت میروند

البته به هرچه رابطه است بدبینی دیگر مطمئنی که هرکس که می آید میرود

و چون میدانی که وابسته نشدن به آدمها کار تو نیست... پس فقط یک راه داری

ملالی نیستو گله ای هم نیست.. اگرچه برای من پایان قضیه همه افراد نامبرده تلخ بوده

بدون شک بخش بزرگی از بهترین لحظاتم را هم در کنار همین ها بوده ام و با انها گذرانده ام

چه اگر نبودند آن اتفاقات شیرینو دلپسند اتفاق نمی افتاد

بهرحال روبروی من جاده ایست که روبه فرداست نه رو ب گذشته و اموخته ام که رد بشوم و بگذرم

برای تک تکتان ارزوی سلامتی و موفقیت دارم امیدوارم هر کجا ک هستید در مسیرتان بهترین باشید و ب ارزوهاتان دست یابید

امیدوارم بهترین اتفاقها در انتظارتان باشد زیرا که لایقشان هستید.

فصلی نو در حال اغازست و اتفاقات تازه در راهند... انسان میرود تا در تلاطم زندگی خود را بیازماید... انسانی نو و اتفاقاتی نو

و خدایی نو آن بالا... نو و دوست داشتنی

میگفت " همه چیز را نمیشود یک شبه بدست آورد و نمیشود یک شبه فراموش کرد"

تا مدتی نامعلوم نیستم

اگر زنده بودم ( و رمز وروردم یادم مانده بود) برمیگردم.

اگرم نه ( و نه) که باقی بقایتان.



خوشبحال آن کسی که میداند دوستش دارند.




منبع اصلی مطلب : ایشانیسم
برچسب ها : میخواست ,دوست ,کنار پنجره ,بشینم کنار
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : تمام